Posts

I see nothing

I only see my judgement, I don't see the child in front of me , I only see my judgements I have about him. And my judgements are wrong, as I judge myself wrong and I judge him wrong. How can I judge him right when I judge myself wrong? What ever I see is my judgements, I can't see the pillar in front of me , I only can see my judgements about that pillar, I can see an object which is strong, thick, cold and some logical judgements of it. I can't see anything of this polar beyond my perceptions or what I have heard about it. I can't see truly what is there. I want to let go the judgements , so the true vision substitute, so I can see.

man plans god laughs!

Man plans god laughs!

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو،بی باک تر از شیرم هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید،زنجیر پی زنجیر...

Whenever I am surrendered to the life and destiny I am more peaceful than deer and braver than a lion
The moment I want to plan and figure it out Suffering starts, chain after chain.

Drop the projection of your mind

Drop the projection of your conditioned mind and feel safe, feel home.  You are not going to judge anymore there is no preconditioned mind who look the world from its limited and distorted point of view.

بمیرید بمیرید

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید               در این  عشق چو مردید همه روح پذیرید      بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید                 کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و از این نفس ببرید           که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید  یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان          چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا            بر شاه چو مردید هم شاه و شهیدید  بمیرید بمیرید وز این ابر برایید             چو زین ابر برایید همه بدر منیرید  خموشید خموشید ، خموشی دم مرگ است         هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید 

مولوی میفرماید که باید مرد، باید از نفس برید و چون این من  ذهن ساخته بمیرد  تازه اغاز زندگی من است . اما این من ذهن ساخته کیست  و  کی میمیرد؟

من که همان منِ ذهن ساخته ام! دانایم ! میدانم، همه چیز را میدانم از همه بهتر میدانم. ویژه ام! کالبدم جایگاه والاترین جان دنیاست.  پر از خواهشم! تمنای  شناخته شدن، شهرت و ثروت ، خوشبختی و سعادت و آرامش دارم.  پر از قاعده و قانونم! میدانم خوب چیست ، بد چیست، زشت کدام است ، زیبا چیست و  چه گونه باید رفتار شود. پر از ترسم! …
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

my mind jumps

The mind jumps because it thinks that it has to do something. because I have the illusion of doing things. my perception of the world brings me this illusion that I am doing things. I am changing things.

My mind jumps, because of fear, because it is created an imaginary line between the body and everything else and it tries to protect this imaginary line.

My mission about me is the result of the way my mind conceived the world.

Drinking Tea meditation

Image
For duration of this drinking tea, forget the past and future, I understand You have lots of recurring memories from the past, and there are many worries of future and future plans. But only for this short period of time just assume there is no future and no past. Just you a cup of tea to drink and that's all. Get ready to sit for a longer period than usual. Sit in a comfortable position. Look around, observe what is going on around you. Look at the people, decoration, objects and overall feeling around you. Get a sense of your surroundings and your position in this whole. If thoughts or feeling comes up, only observe them shortly then label them as a thought or as a feeling and then return to your watching. If you find yourself lost with a thought it does not matter, let it be. Now that you know you are lost, simply return to y our observing. Continue watching till you feel good. Look at your table and then your tea. See what your tea consist of. And then again watch…