بمیرید بمیرید

 بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید               در این  عشق چو مردید همه روح پذیرید
     بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید                 کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و از این نفس ببرید           که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید 
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان          چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا            بر شاه چو مردید هم شاه و شهیدید
 بمیرید بمیرید وز این ابر برایید             چو زین ابر برایید همه بدر منیرید
 خموشید خموشید ، خموشی دم مرگ است         هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید 


مولوی میفرماید که باید مرد، باید از نفس برید و چون این من  ذهن ساخته بمیرد  تازه اغاز زندگی من است . اما این من ذهن ساخته کیست  و  کی میمیرد؟


من که همان منِ ذهن ساخته ام!
دانایم ! میدانم، همه چیز را میدانم از همه بهتر میدانم.
ویژه ام! کالبدم جایگاه والاترین جان دنیاست. 
پر از خواهشم! تمنای  شناخته شدن، شهرت و ثروت ، خوشبختی و سعادت و آرامش دارم. 
پر از قاعده و قانونم! میدانم خوب چیست ، بد چیست، زشت کدام است ، زیبا چیست و  چه گونه باید رفتار شود.
پر از ترسم! پر از ترس اینده، که چگونه خواهد بود، چگونه خواهد شد و این من ایا در اسایش و لذت خواهد بود یا نه و چه ترسناک است ان اینده ای که من در لذت نباشم.  


و انگاه که من خود ساخته فرو میریزد 

نمیدانم نمیدانم های بسیار است 
نه منی است و نه هیچی و هیچ و هیچ هم هیچ نیست 
نه خواهشی است و نه منی که ان را بخواهد. 
نه قانونیست  برای دست اویز 
و نه ترسی هست، چون منی نیست که بخواهد بترسد از اینده اش


اما کی فرو میریزد این عمارت ؟


 یکی با مرگ طبیعی! در هنگام مرگ طبیعی تمام افکار و ساخته های ذهنی مانند یک ساختمان چند طبقه فرومیریزد. تمام آجرهایی که تک تک روی این بنا در طول زندگی گذارده شده همه با هم فرو میریزد . حتی یک آجر راست هم باقی نخواهد ماند.  من ذهن ساخته (نفس) که با ستونهای محکم چون کوه استوار بنظر میرسد با سازنده اش ذهن  در دمی  متلاشی میگردد و شاید غباری ریزشش هم باقی نماند.

دومی آجر آجر! هر بار که  ذهن میاید تا اجری نو بر این ساختمان بگذارد ، مانند عقابی بر بالای اسمان نظاره گر باش تا ببینی که آجر کجاست و آگاهی موجب میشود که اجر بی ملات گردد و سقوط همی کند. 

سوم ضربه  زدن به ریشه این عمارت تنومند . یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان ، چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید ،  مرگ   ذهن قبل از مرگ بدنی ریشه بر بنیان امارت ذهن ساخته میزند.  مرگ ذهنی یعنی افکار هستند، اما تو داخل نمیشوی تو بالای افکار میروی، چون بالای ابرها رفتی درخشش خود را رخواهی دید.



Comments

Popular posts from this blog

Puppet of your mind.

Happiness does not depends on conditions

Drinking Tea meditation